تبليغاتX
به نام حضرت دوست
حرف هایی که دوست داشتم بنویسم

و دیگر بار باز آمدی آنگاه که ثانیه ها  در ورای سنگ شدن ایستادگی می کردند

سرمای قلبم را باور نداشتی ؛آنگاه که دیده ات بر شبنم های یخ زده در میان گلبرگ های افسرده ی ذهنم افتاد باور داشتی که چه سرد و تاریک است این زمین فرو رفته در سایه ام

افسوس که دیر آمدی ،افسوس که دیر گفتی؛دیگر نخواهد رویید از برای کسی شکوفه ایی ،دیگر نخواهی شنید نغمه ی آرام چکاوک را ،سایه همچو بوفی خسته باز آمدست اینک جاودان و گریزی نیست

ایزد گوید : ای نغمه سرای تنهایی من اینک در پس تنهایی سایه گونت باز خوان نوای ایزد را و من خواهم خواند نوای ایزد را

و تو دیر گوش فرا خواهی داد ؛آنگاه آرام و بی صدا رخنه خواهد کرد در وجود نا آرامت ؛ آگاه خواهی شد که دیگر سایه ایی نیست  و نمی توانی بیاسایی

و چه دیر خواهد بود ؛آن زمان خواهی دانست که سکوت بر تو چه کرده است

سرمای قلبم را به یاد آور آنجا که سکوت را گرم یافتی

این گرما از برای مهر نیست ،آتش درون توست و خواهی سوخت آنسان که در پندار  جای نخواهد گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط وحید | 

و او می گفت بی زبان ،که باش از برای او لیک گشودی بال از برای چه؟

و می آسودی در کنارش آنسان که باید آسود لیک  گشودی بال از برای چه؟

و او بر جای خشکید به سان سایه ای ابدی به انتظار انوار مهر گسترت لیک گشودی بال از برای چه؟

گشودی بال از برای پرواز ،نی وحشت از برای ایستادن و خواستن بود که گشودی بال

گشودی بال از برای رهایی لیک نمی دانستی که رهایی نیست از کمند سایه چون آنجا که پنداری نور است ،سایه ایست روشن و تو در کمند آنی آنسان که نیست آگاهی از برای بال های گشوده ات

گشودی بال از برای ماوایی لیک دیر خواهی فهمید که رها کرده ایی آشیان را و نیست ماوایی و چه زود دیر می شود

و دعا می کنم که ایزد دهد تو را راهی دیگر که باز آیی سوی آشیان ای گشوده بال

و دعا می کنم که توانی دمی بیاسایی در سایه سار

هو الحق

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط وحید | 

و دوزخ مي شود زمين آن زمان که آيد ابري و ماند و نبارد.

آه از اين عطش آن زمان که آيد ابري و افکند سايه ايي و نيست آبي و چه سيراب مي شود زمين در پناه سايه ي ابري کز آن فرو مي چکد حيات و چه دشوار است بي حيات بودن.

ببار اي ابر ،اينک بهار است و اينسان نباريدن است که مي ميراند از براي هميشه زمين را و مي خشکاند سايه را بر زمين و ظلمت مي شود آن زمان که پر کند سايه زمين رااز براي تو .

بگشا اين مهر سکوت را که اينک زمين در طلب حيات است و از براي رعد صداي تو مي باشد اين طلب و دير نخواهد پاييد که بي حيات مهر گسترت خواهد خشکيد سايه بر زمين و بر جاي مي ماند زميني تاريک و نيست آبي از براي آسودن و تو نيز خواهي رفت آنسان که مهر آيد و نيست کسي جز او و ديگر هيچ.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط وحید | 

و چه دشوار است دیوار بودن و دشوارتر خواهد بود ماندن آنسان که تنهایی و تنهایی و تنها

و نمی دانند که چه دردی دارد دیواری تنها

و وای بر من که بر یادم نمی ماند که دیوار ازلی تکیه گاه است و تنها نیست اینسان که پنداری

این امید است آن امیدی که بر جای نگاه می دارد خشت ها را آن زمان که جفای طوفان رخ نماید

مباد روزی که دست ها بشوید از برای ما و وای بر ما

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط وحید | 

و به یاد آر زمانی را که در حسرت آفتاب به انتظار صبح نشستی ،آنگاه که دمید تو در خواب بودی و دگر بار که برخاستی ماه برآمده بود و تو می دانستی اشتباه خویشتن را لیک به شکوه زبان گشودی .

و چه زود دیر می شود .

و تو در رنج ندیدن آفتاب سوختی و من در حسرت دیدن چشمانت در سپیده دم .

و چه زود دیر می شود .

زمانی خواهد آمد که نخواهم بود و دگر بار بیدار می شوی خواهی دید که کسوف زندگی بر تو چه کرده است و تو می دانی که این جزاییست از برای اشتباه تو لیک باز هم زبان به شکوه می گشایی .

و چه زود دیر می شود .

هو الحق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط وحید | 

بی نگاهی تنها،دیده بر در

امید بر چه می بندد؟

شاید آید آنکه باید دیده ایی بیننده بیند

گر نیاید،دیده خواهد خشکید بر در

او می آید،می زند آهسته بر در

گر نیاید،هر جا و اینجا یا که آنجا

او هست پروردگار یکتا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط وحید | 
دعا می کنم دعا می کنم که هبچ گاه چشمهای کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچهای لبخند ببینم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریاو بوی بهار را داردهمیشه از حرارت عشق گرم باشد من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند برای شاپرکهای باغچه خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند. من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط وحید | 

بزرگترین احترام به انسان این است که آدم برای یک ناشناس گریه کند

"ساراماگو"

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط وحید | 

زندگی ۳ چیز است :

اشکی که خشک می شود

لبخندی که محو می شود

یادی که می ماند و فراموش نمی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط وحید | 

لبخند بهانه ای است برای زنده بودن

لحظه هایت پر از این بهانه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط وحید |